توی استخبارات یا همون حسن غول بودیم ، ده نفر ده نفر می آوردند بیرون ( توی حیاط زیر بالکن ) همه کنار دیوار ، لخت مادر زاد ، یه تعدادی از جوونای بغداد هم که ظاهراً مست بودند ، کفش یا پوتین نفر اول رو به سمت صورت نفر دهم توی صف پرتاب میکردند، روح الله نوروزی پیرمردی بود اهل قطب آباد جهرم و لهجه محلی شیرینی داشت، یک حلقه ( انگشتر) مربوط به دوران ازدواجش ، چون میترسید ازش بگیرند ، توی زخم سرش که باندپیچی کرده بود دقیقا همون جایی که ...
صف اول می نشستند تا دیگران کتک نخورند! یادمه یه وقتایی که «قیس» برای آمار میومد، نامرد نفرات صف اول رو میزد و میشمرد. خیلی وقتها صف های دیگه پر میشد و صف اول نصف و نیمه بود. مسئول آسایشگاه میموند چکار کنه. بالاخره یه تعداد که کتک خورشون ملس بود، دل به دریا می زدن و میرفتن برای نرمش. یه روز صبح تو حسن غول یا همون استخبارات، همه ی ما رو آوردن بیرون و بدون دستشویی رفتن و صبحانه دادن، تو باغچه ی کوچکی که وسط محوطه بود جمع کردن و ...
زندان الرشید علیرضا بچه تربت حیدریه از ناحیه سر تیر اصابت کرده بود و هر دو چشمش نابینا شده بود . بعد از ده روز اصرار زیاد به نگهبانها منتقل شد به بیمارستان و همانجا شهید شد و ساعت مچی ایشان بدست من افتاد. تو اردوگاه ساعت کارایی زیادی داشت تحویل مسئول نظم و نوبت حمام و توالت به برادر مسلم گلستانی دادم که از بهترین دوستان فداکار و ایثارگر بود یک روز قفل بندساعت خراب شد تا اینکه علی ابلیس مسئول حانوت تحویل دادم هر وقت رفت مرخصی ...

