×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : پنج شنبه, ۲۶ فروردین , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Thursday, 15 April , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره

هوالشاهد   روز ۲۷  آبان، ۹ محرم، تاسوعا سال ۵۹ در منطقه عملیاتی ذوالفقاری آبادان بودیم. ماشین غذا از جلوی دید دشمن خودش را به ما رساند، قابلمه را گذاشت پایین، قاشق و بشقاب نداشتیم. من سهم خودم را ریختم تو کلاه، سرباز دیگری تکه ای نایلون پیدا کرد، یکی با تکه ای مقوا غذا گرفت، بقیه دست میکردند تو قابلمه.   حدود ساعت ۵ عصر خمپاره ای وسط بچه ها فرود آمد،۷نفر زخمی و ۳نفر شهید شدند. با بدبختی شهدا و مجروحین را ...

تابستان 1364 - تهران یکی از روزها که برای مرخصی آمده بودیم تهران، رفتیم دم خانه محمدرضا تعقلی در نازی آباد. حرف محمد دستواره و بازی‌هایش به میان آمد. محمدرضا گفت که یک سر برویم دم خانه‌شان. سوار بر موتور، رفتیم به کوچه‌های تنگ علی‌آباد در جنوب تهران و خانه آنها را پیدا کردیم. سیدحسین، کوچک‌ترین پسر خانواده در را باز کرد. حسین که مقداری حالت داش‌مشدی داشت، مثلا خواست قیافه بگیرد و خیلی سنگین و با تکبر داد زد - داش ممّد، ...

ماجرای اخرین پرواز خلبان شهید غفور جدی اردبیلی: او در حین رفتن از پلکان جنگنده اف-۴ فانتوم به سمت سربازش برگشته و گردنبند الله و ساعت مچیش را به او می‌دهد. انگار می‌دانست آخرین پروازش خواهد بود. در حین عملیات در نزدیکی بصره متوجه حضور بیش از ۴۰ فروند تانک استتار یافته می‌گردد که لوله‌های آنها به مشابه دودکش منازل می‌باشد. عملیات سنگین شروع می‌شود و موفق می‌شوند لشکر ۹ زرهی عراق را که از قدرتمندترین لشکرها در عراق بود را ...

خاطره ای از شهید ۱۴ ساله / روزی که آیت‌الله جوادی آملی خاک بر سر ریخت!
۰۶ آذر ۱۳۹۹

آیت‌الله جوادی آملی کنار جنازه‌اش روی خاک نشستند، عمامه از سر برداشتند و خاک بر سر مبارکشان ریختند و گفتند: جوادی! فلسفه بخوان؛ جوادی! عرفان بخوان. امام به اینها چه یاد داد که به ما یاد نداد؟!

خاطره ای از امیر دربندی / ماجرای برگزاری مراسم عقد اسیر عراقی در اتاق فرمانده ایرانی
۰۵ آذر ۱۳۹۹
اثاثیه منزل شهید در نیم وانت – خاطره ای از زبان همرزم شهید عبادیان
۰۹ آبان ۱۳۹۹

با تشکیل تیپ و سپس لشکر ۲۷محمدرسول ­الله(ص) تهران، معاونت پشتیبانی و تدارکات این یگان را برعهده گرفت. تمام اثاثیه منزل شهید محمدعبادیان در نیم وانت بار زده و به مشهد منتقل میشود همرزم شهید،محمدرضا بخشی این خاطره را از برادر محمد مصطفایی نقل میکند:

بخشی از سخنرانی شهید همت بعد از شهادت یارانش در عملیات والفجر۴
۰۲ آبان ۱۳۹۹

امروز شما با کوله باری از خاطرات به شهرها و خانه‌هایتان باز می‌گردید. این مسئولیت بزرگ، بر دوش شماست تا آنچه را که در این شش ماه شاهد بودید، برای مردمی که در پشت جبهه، تشنه دانستن این حقایق هستند، بازگو کنید و در تاریخ، برای نسل‌های آینده، به یادگار بگذارید.

خاطره ای از شهید رمضانعلی احمدنژاد
۰۶ مهر ۱۳۹۹

موضوع: خاطرات مبارزاتی،سیاسی   فعالیت ایشان علیه رژیم شاه از اوّلین روزهای ورود ایشان به دانشگاه آغاز شده بود. در یك سفر كه از  زاهدان به مشهد برای دیدار خانواده آمده بود. در فرودگاه هنگامی كه وسایل  ایشان را تحویل می گرفتند و آماده رفتن شدیم به ما گفتند: كه مقداری میوه برایتان آورده ام كه […]

خاطرات شهدا – شهید محمد جعفر بیننده
۰۶ مهر ۱۳۹۹

موضوع: وفای به عهد بعد از جنگ دوم كردستان ، كردها اطمینان نداشتند كه سپاه آنجا می ماند تا با سپاه همكاری كنند. بنابراین عده ای از پاسداران قرار گذاشتند كه خانواده هایشان را به آنجا ببرند تا كرد ها اطمینان پیدا نمایند . ایشان جزء اولین كسانی بودكه ما را برد . موقع رفتن […]

خاطره ای از شهید بابا محمد رستمی رهورد
۳۱ شهریور ۱۳۹۹

درست است كه ما برای شهادت آمدیم ولی هدفمان چیز دیگری است. نباید بدون هدف كشته شویم.

خاطره ای از شهيد مهـدى زين الدين
۲۰ شهریور ۱۳۹۹

سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضاء می کند....