×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : شنبه, ۱۳ آذر , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Saturday, 4 December , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
فصل دوم – سکوت شکسته خاطرات حاج محمود پاک نژاد-کربلای ۴ قسمت سی و پنجم
شهید برونسی ۱۳۸۱

بعد از اینکه منطقه را از ارتش تحویل گرفتیم،  روی ارتفاعات، پایگاه و دیدگاه ایجاد کردیم.

وقتی که به منطقه برگشتم، چند ساعتی پیش بچه های دیده بانی روی ارتفاعات ماندم. گزارش ها را نگاه کردم و با نیروهایی که در آنجا بودند گپ زدم. قبل از تاریک شدن هوا خودم را به مقر گروههای شناسایی رساندم که در دامنه کوه بود.

پایگاهی که در دامنه کوه داشتیم باعث می شد سرعت عمل گروه های شناسایی بالا برود. با وجود این پایگاه، دیگر نیازی نبود در آن شرایط ناپایدار جوی، بعد از پایان هر گشت و شناسایی، به بالای ارتفاعات سورن برگردند. هر بالا و پایین رفتن از سورن، چه در سمت خودی، و چه در آن سمت، احتمال سقوط از صخره را بدنبال داشت.

شب دوم، پس از بازگشت از مرخصی، شبانه جلسه‌ای با نیروهای اطلاعات ـ شناسایی در دامنه  سورن در منطقه دشمن داشتم. گزارش گروه ها و حرف های بچه‌ها را شنیدم و همان لحظه در سازمان چهار گروه شناسایی تجدید نظر کردم. مسئولان این گروه ها موحدی، جمراسی، ایزدی، و حیدری معرفی شدند. شب را پیش بچه ها ماندم. صبح بعد از نماز، صبحانه را با هم خوردیم و چهار گروه آماده ی رفتن شدند؛ در حالی که از بی سیم استفاده نمی‌کردند.

گروه ایزدی قرار شد برای شناسایی به سمت ارتفاع حرمله برود. نیروهای گروه ایزدی عبارت بودند از: مظفری، کردعلی، و همتی. یک ساعتی از طلوع خورشید، که پشت ابر مانده و بیرون نمی آمد، گذشته بود که برای انجام ماموریت از پایگاه بیرون رفتند.

مدتی گذشت. به همراه موحدی و مرادیان از پایگاه خارج شدیم. نقشه و کالک را با زمین منطقه توجیه می‌کردیم، که صدای انفجار از سمت گروه ایزدی آمد. حدود پنج کیلومتر با ما فاصله داشتند. حدس و گمان همه ی جمع، بر این بود که ممکن است انفجار مربوط به گروه ایزدی باشد. برانکارد را برداشتیم و سمت صدای انفجار حرکت کردیم. در میانه راه، ایوب مظفری از فاصله دور متوجه ما شد و فریاد می‌زد و کمک می‌خواست. نزدیک که شد، گفت:« ایزدی رفته روی مین.»

ازش خواستم برود بالای سر ایزدی بماند تا ما خودمان را برسانیم. مظفری حدود ۳۰۰ متر از ما دور شد که صدای انفجار دوم آمد. اول فکر کردیم دشمن خمپاره زده، اما بعد متوجه شدیم که مظفری هم روی مین رفته. بالای سرش که رسیدیم، دیدیم پای راستش از مچ قطع شده. نفر سوم گروه ایزدی هم به سمت ما آمد و خبر شهادت ایزدی را آورد. برانکارد می خواستند که بروند جنازه‌اش را بیاورند. یک برانکارد بیشتر نداشتیم. به یکی از نیروهای ایزدی گفتم برود و مدارکی اگر در جیب ایزدی هست برایم بیاورد و جنازه را در جای مناسب قرار بدهد تا در زمان مناسب برای برگرداندنش به عقب اقدام کنیم. او مدارک ایزدی را نشان داد و گفت:«این کار رو انجام داده ام.»

نیروها توجیه بودند و می دانستند که ممکن است در همین فاصله، جسد شهید به دست نیروهای گشتی دشمن بیفتد.

بارندگی شروع شد. هر چه زمان می گذشت بارش باران شدید تر می شد. مظفری را روی برانکارد گذاشتیم و راه افتادیم سمت ارتفاعات سورن. زمین، گلی و چسبنده بود، و راه رفتن به سختی انجام می شد. موحدی جلوی برانکارد را گرفته بود. چند قدمی که برداشت، ناگهان با صدای انفجار، به هوا پرت شد. روی مین رفت. پای راستش قطع شد. به واسطه ی شدت موج انفجار، بیشتر از شدت شکم می‌نالید. متوقف شدیم. حالا، دو تا مجروح داشتیم با شرایط سخت، و یک برانکارد و لوازم محدود امداد.

قطع پا با انفجار مین، تفاوت زیادی با مجروحیت با ترکش و تیر دارد. کنترل و قطع خونریزی به دلیل قطع شدن تمام شریان ها با انفجار مین، کار ساده‌ای نیست.

هرچه به ارتفاعات نزدیک تر می شدیم، باران تبدیل به برف و کولاک می‌شد. زمین و زمان، همه چیز دست به دست هم داده بودند و به یکباره شرایط تغییر کرده بود.  درد و ناله دو مجروح و ناامنی راه، که تنها مسیر بود و پیچیده شدن شرایط، باعث شده بود تا از ادامه مسیر ناامید شویم.

حمید موحدی خوب می‌دانست در چه موقعیتی قرار داریم. منطقه را خیلی خوب می شناخت  و می‌دانست گذشتن از ارتفاع ۲۵۵۰منری که پوشیده از برف است، یعنی چه. خودش بارها این مسیر را رفته بود؛ می‌دانست بالا رفتن از این ارتفاع، آن هم با دو مجروح روی برانکارد، غیر ممکن است. مدام اصرار می کرد که او را بگذاریم و مظفری را ببریم. یک ساعت قبل از اینکه مجروح شود، برایم گفته بود که چند روز پیش برای نیروهای لشکر ۱۹فجر چنین مشکلی پیش آمده. وقتی می خواستند آن یک نفر را نجات بدهند، چند نفر دیگر را هم از دست داده و در نهایت، کاری از پیش نبرده اند.

یک برانکارد داشتیم، دوتا مجروح، و روحیه ی از دست رفته. موحدی چون جراحت ش شدید تر بود، اصرار می‌کرد او را بگذاریم و مظفری را با خودمان ببریم. تا دهانم باز می شد، برف داخلش می رفت. داد کشیدم سرشان که:«اگه شده هلیکوپتر بیارم این طرف ارتفاعات، می برمتون عقب.»

توی منطقه ی دشمن بودیم. فرود هلی کوپتر در آن برف و بوران و ارتفاعات بلند، غیر ممکن بود. تا آنجا که مقدور بود، جلوی خونریزی شان را گرفتیم، اما درد داشتند. مظفری را انداختم روی کولم. موحدی را هم گذاشتند روی برانکارد.  جلو گروه راه افتادم و از بچه‌هایی که برانکارد دستشان بود خواستم پای خودشان را جای پای من بگذارند. مراقب بودیم تا دیگر در تله مین‌ها نیفتیم.

به مسیر جاده « مال رو» اعتمادی نبود. یک شهید و دو مجروح داده بودیم. از جاده مال رو فاصله گرفتیم و رفتم به سمت بالا. این کار باعث شده بود سرعت ما کم شود. سرانجام به چادر نیروهای قرارگاه رمضان رسیدیم که پای ارتفاعات بود.

امکانات دارویی نداشتند. مقداری پلاستیک ازشان گرفتیم و یک برانکارد.

 

هر چه زمان می گذشت، مجروح ها بی حال تر می شدند. موحدی چند بار از هوش رفت. ممکن بود یخ بزند. دو تا مجروح را داخل پلاستیک پیچیدیم و آنها را با طناب به برانکارد بستیم. می‌خواستیم حرارت بدنشان را حفظ کنیم.  نیروهای قرارگاه هم نا امیدمان کردند و گفتند:« روی ارتفاعات کولاک شدید شده و غیر ممکن است بتوانید خودتان را به روی ارتفاعات برسانید.»

با این وجود، به راهمان ادامه دادیم. عصر به پایگاهی رسیدیم که در دامنه ارتفاعات داشتیم. دوتا از گروه ها برای شناسایی رفته بودند و هنوز برنگشته بودند. رفتم سراغ کردهایی که در منطقه بودند. بهشان گفتم:« یک میلیون تومن میدم این دوتا مجروح رو برسونید به ایران، اون طرف ارتفاع.»

قبول نکردند. گفتم:« یک میلیون و پانصد هزار تومن.»

گفتند:« بگو ده میلیون، بگو صدمیلیون، این کار شدنی نیست، کولاک چند روزی ادامه داره. شما هم جان خودتون رو به خطر نندازید. غیر ممکنه بتونید سمت بالا برید.»

آخرین راهکاری که به نظرم رسید این بود که، از بین بچه ها یک نفر را انتخاب کردم و ازش خواستم اسم چند نفر از نیروهایی را که توان جسمی خوبی داشتند بنویسند و گزارش کاملی از وضعیت دو مجروح را به اورژانس بدهد. او را فرستادم و قرارمان این شد که فردا صبح با روشن شدن هوا، همراه با داروهای مورد نیاز و افرادی که اسمشان را داده بودم، حرکت کنند و خودشان را به غاری در میانه ی ارتفاع برسانند که در مسیر برگشت ما قرار داشت. سفارش کردم نباید پایین بیایند.  خواستم در آن غار بمانند تا ما خودمان را به آنها برسانیم. می دانستم که قسمت سخت تر کار در نیمه ی دوم راه است؛ کاری که گروه دوم باید برای نجات آن دو مجروح انجام می داد. تصمیمی که گرفته بودم، تنها راه ممکن بود.

خورشید غروب کرد. بعد از نماز مغرب و عشا، بچه‌ها دعای توسل خواندند. دو مجروح از درد ناله می کردند و ما هم بین گریه ها وناله ها، از خدا می خواستیم کولاک قطع شود تا صبح بتوانیم به سمت بالا حرکت کنیم. با تمام وجود از خدا درخواست کمک می‌کردیم.

آن شب تا صبح هیچ کس نتوانست بخوابد.

ارسالی از برادر کلهر

ادامه دارد…

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.