×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : پنج شنبه, ۲۶ فروردین , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Thursday, 15 April , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
شهید ابراهیم هادی-تذهیب نفس
سرو داودی کد 520

جعفر جنگروی تعریف می‌کرد که یک‌بار پس از هیئت نشسته بودیم و داشتیم با بچه‌ها حرف می‌زدیم. ابراهیم توی اتاق دیگه تنها نشسته بود و توی حال خودش بود. وقتی بچه‌ها رفتن. اومدم پیش ابراهیم، هنوز متوجه حضور من نشده بود. با تعجب دیدم هرچند لحظه یک‌بار سوزنی را به صورتش و به پشت پلک چشمش می‌زنه. یک‌دفعه گفتم: “چیکار می‌کنی داش ابرام؟!”

انگار تازه متوجه حضور من شده باشه از جا پرید و از حال خودش خارج شد. بعد مکثی کرد و گفت: “هیچی، هیچی، چیزی نیست”.

گفتم:”به جون ابرام ولت نمی‌کنم. باید بگی برا چی سوزن زدی تو صورتت” مکثی کرد و خیلی آرام مثل آدم‌هائی که بغض کرده‌اند گفت:

“سزای چشمی که به نامحرم بیفته همینه.”

آن زمان نمی‌فهمیدم که ابراهیم چکار می‌کنه و این حرفش چه معنی داره. ولی بعدها وقتی تاریخ زندگی بزرگان رو می‌خوندم. دیدم که اونها برای جلوگیری از آلوده شدن به گناه چنین تنبیه‌هائی برای خودشان داشته‌اند.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.