×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : دوشنبه, ۲۹ شهریور , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Monday, 20 September , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
فصل دوم _سکوت شکسته_خاطرات حاج محمود پاک نژاد _قسمت چهاردهم
شهید برونسی ۱۳۸۱

تعداد قابل توجهی چهار لول و دولول داخل مقر بود. تمام شب گذشته، لشکر ۳۱ عاشورا که در جناح چپ ما بود، توسط این تیربار دوشکا اذیت شده بود. حسین عراقیان تماس گرفت و خواست چند نفر که توانایی کار با توپ ضد هوایی ‌دارند را بفرستند تا در صورت آمدن هلیکوپترهای دشمن روی آسمان منطقه، با استفاده از سلاح های خودشان آسمان منطقه پوشش داده شود.

بعد از سقوط این مقر، به بیابان که نگاه می کردیم، نیروهای دشمن مواضع خودشان را ها کرده بودند و به سمت رود دجله فرار می‌کردند؛ می خواستند با قایق، یا حتی شنا کردن به آن طرف آب برسند.

منطقه توسط گردان ها پاکسازی می شد و به سمت دجله پیش می رفتیم. با نیروهای گردان از سمت روستای النهیرـ که در نزدیکی دجله بود ــ به سمت جاده می آمدیم، که دیدم آقای میرجانی همراه فرمانده قرارگاه کربلا، آقای عزیز جعفری با موتور وارد منطقه شدند؛ توقف کوتاهی کردند و با هم به سمت دجله رفتیم.

  1. وقتی به آب دجله رسیدیم که سال ها وصفش را شنیده بودم، یک ساعت به ظهر مانده بود. سرم را داخل آب کردم و تا آنجا که می‌توانستم آب خوردم. عده‌ای از بچه ها مشغول وضو گرفتن شدند تا نماز شکر بخوانند.

آن طرف رودخانه، عراقی‌ها سوار بر کامیون های ایفا می شدند و فرار می‌کردند. دیگر برای ما اهمیتی نداشتند. خیلی زمان نگذشت که متوجه شدیم لشکر ۷ ولی عصر(عج) که در سمت راست ما قرار داشت و همزمان با ما وارد عمل شده بود، نتوانسته پس از عبور از دژ، مقرهای دشمن را تصرف کند. به همین دلیل، پل خندق که تنها راه مواصلاتی و پشتیبانی عراقی‌ها بود. همچنان در دست دشمن مانده بود. دشمن فرصت پیدا کرده بود مواضع خود را بازسازی و زرهی اش را وارد منطقه کند.

لشکر ۳۱ عاشورا در جناح چپ ما بود و موفق عمل کرده بود و شرق دجله را تصرف کرده و به اهدافش رسیده بود. لشکر ۱۷ کنار دجله پدافند کرد. حالا ما می بایست به سمت مواضع تصرف نشده لشکر ۷ ولی عصر هم پدافند می‌کردیم. شکل خط پدافند، قائمه شدـ ما به سمت مقرهای مانده و پاکسازی نشده جناح راست خود پدافند کردیم. مقرهایی که در سمت راست ما بود، دقیقاً شبیه همان مقر هایی بود که اگر صبح یک ساعت دیرتر وارد آن می شدیم یا اگر دشمن فرصت پیدا می‌کرد تا از گیجی ضربه ای که خورده بود در می آمد، ممکن بود گرفتار همان شرایطی بشویم که برای لشکر۷ پیش آمده بود. خط پدافند شکل گرفت و گردان ها مستقر شدند.

سلطان محمدی که با موتور تا پای دجله آمده بود، متوجه شد که به سختی راه می روم. مرا سوار موتور کرد و حدود ۲ کیلومتر آوردم عقب و از یک امدادگر که در مقر بود، خواست که نگاهی به زخم پای من بیندازد. یک مرمی از گلوله ها که به پایم اصابت کرده بود، کمی بیرون از پوست بود. امدادگر این را بهانه کرده بود و می گفت نیاز به جراحی داری و من باید به اورژانس در آن طرف آب بروم. ناخن هایم آن قدری بلند بود که باهاش ته مرمی گلوله را بگیرم. از او خواستم گاز و باند را آماده کند. مرمی را گرفتم و یک ضرب کشیدم بیرون و از شرش خلاص شدم.

تا عصر در مقر ماندم. اما حال کسی را داشتم که کارش ناتمام مانده، چند ساعتی استراحت کردم و بعد با موتور برگشتم خط مقدم. در گوشه خط پدافند کنار دجله، اصغر براتی و جواد فخار را دیدم و به آن ها گفتم: « می خوام از کنار دجله نفوذ کنم و به سمت پل خندق برم.»

باید به نتیجه می رسیدم. زمانی که در مقر بودم، آنچه از دیده بان ها شنیده بودم، درست یا غلط، می گفتند دشمن دارد حجم زیادی نیرو وارد منطقه می کند.

گزارش شده بود نیروهای تازه نفس دشمن به منطقه وارد شده اند. از مواضع خودی گذشتم و رفتم به سمت پل خندق. نیروهای دشمن شرایط مشابه نیروهای ما را داشتند. سردرگم بودند و هنوز به منطقه توجیه نشده بودند.

با موتور از بین نیروهای خودی وارد منطقه دشمن شدم. گشتی زدم و از سمت آن ها به منطقه خودمان برگشتم. هیچ کس نپرسید کجا می‌روی، یا از کجا می آیی. این همان چیزی بود که دنبال دانستنش بودم. نیروهای دو طرف، درگیر موقعیتی شده بودند که در آن قرار داشتند و به زمین نبرد توجیه نبودند. در چنین شرایطی، سرنوشت را لحظه ها در جنگ رقم می زنند؛ هر طرف درگیر که بتواند نسبت به موقعیتی که در آن قرار دارد، با سرعت بیشتری به فهم بهتری برسد، حتماً به نتیجه مناسب تری می رسد؛ این ها درسی نبود که ما در پادگان آموزشی بتوانیم بیاموزیم؛ بلکه در میدان جنگ آموخته شدیم.

آن روز تا نزدیکی پل خندق رفتم و برگشتم، اما کسی باور نمی کرد که من تا پل خندق رفته باشم. روز دوم فشار دشمن افزایش پیدا کرد و حفظ مواضع، سخت تر از روز قبل شد؛ تنها به این دلیل که پل خندق هنوز در دست دشمن بود، آن ها توانستند حجم زیادی نیرو و تانک وارد منطقه کنند.
در سومین شب عملیات، فرمانده لشکر، حاج غلامرضا جعفری، با جسارت تمام تصمیم سرنوشت سازی گرفت. اولین عملیاتی بود که حاج غلامرضا در جایگاه فرماندهی لشکر قرار گرفته بود. او با تمام اندوخته‌های استاد خودش، شهید مهدی زین‌الدین، به میدان آمده بود. تصمیم فرمانده لشکر این بود که با انجام عملیات نفوذ در مواضع دشمن، انهدام تجهیزات کنیم. می خواستیم فرصت از دست رفته را جبران کنیم و قبل از اینکه دشمن فرصت کند از تجهیزات وارد شده به منطقه استفاده کند، منهدم شان کنیم.

همراه آقای میرجانی رفتم. میخواستم نتیجه شناسایی و اینکه تا پل خندق رفتم را به فرمانده لشکر گزارش کنم. متوجه شدم قرار است آقای خوشنویس ـ که مسئول یکی از محورهای اطلاعات بود ـ به همراه فضل الله خراسانی، حسین عراقیان، رضا احدی، اکبر کدخدازاده، و نیروی با تجربه تخریب، برادر حسین خانی از سمت روستای النهیربا شنا از دجله بگذرند، و پل روی جاده آسفالته بصره ـ العماره را با تی ان تی منفجر کنند. در بین این گفتگوها گزارشم را دادم؛ اما احساس کردم باورش برایشان سخت است.

گفتم:« اصغر براتی و جواد فخار شاهد بودند که از کنار دجله تا پل خندق رفتم.» فرمانده لشکر به سختی قبول کرد، اما با این وجود گردان امام رضا (ع) را به من داد تا از مسیری بروم که خودم را به پل خندق رسانده بودم، و این گردان را وارد عمل کنم. شرط گذاشت که پس از زدن ضربه و انهدام تجهیزات دشمن، سریع برگردیم.

نیروهای گردان امام رضا (ع) اهل قزوین بودند؛ خون گرم و پر انرژی. پس از شهادت فرمانده گردانشان، شهید احمد اللهیاری، مصطفی سید جوادی در جایگاه فرماندهی قرار گرفته بود، همراه با جانشینش، احمد حیدری، پس از عملیات با سرعت خیلی خوبی توانسته بودند گردان را بازسازی کنند. گردان تمام آنچه داشت، پنج دسته بود.

نیروهایش ترکیب جالبی از اعتماد به نفس و اطاعت پذیری را با هم داشتند. سر پایین نمی انداختند فقط بگویند چشم؛ بلکه گوش تیز کرده و چشم دوخته بودند توی چشم من. آن قدر با انرژی بودند که در همان لحظه‌ای که محمد حسین اکبری، رضایی، حجت صنعت کار، و محسن کوزه گران را توجیه می کردم، به این باور رسیدم که مأموریت موفقی در پیش خواهیم داشت. این گردان در مرحله اول عملیات هم شرکت داشت و با سرعت قابل توجهی بازسازی شد. در مرحله اول عملیات، چهار دسته خود را همراه با فرمانده گردان از دست داده بود؛ اما با انرژی بیشتری آماده مرحله بعدی عملیات شده بودند.

از لحظه‌ای که وارد عملیات شدیم، مرتب فرماندهی لشکر با فرمانده گردان تماس می‌گرفت که «شما چه کار می‌کنید و کجا هستید؟». نگران ما بودند یا شاید هم فرماندهی پشیمان شده بود که گردان را با من فرستاده بود.

زمین و موقعیت پنج مقری را که قرار بود تا نزدیکی آنها برویم، می‌شناختم. روز گذشته که برای شناسایی رفته بودم. متوجه شدم نیروهایی که وارد منطقه شده اند، خسته هستند و با زمین منطقه آشنا نیستند. حجم نیروهایی که در مقرها بود، بیشتر از ظرفیت آن بود. زیر کامیون ها و نفربرها استراحت می کردند. مشخص بود که از راه دور آورده شده اند؛ این امر، نشان از آن داشت که اگر در غرب کشور عملیات فریب داشتیم، جواب داده و هزینه‌هایی که کرده بودیم، بی نتیجه نبوده.

صد در صد به تصمیم فرمانده لشکر ایمان داشتم؛ انهدام تجهیزات، بهترین تصمیم ممکن بود. اگر به دشمن فرصت میدادیم تا از این حجیم تجهیزاتی که وارد منطقه کرده استفاده کند، می توانست با ضد حمله در روز بعد، لشکر ۱۷ و لشکر ۳۱ را به داخل هور برگرداند.

از کنار دجله گذشتیم و با احتیاط تا عمق مواضع دشمن پیش رفتیم فرماندهی مکرر تماس می گرفت. تماس ها باعث می شد نتوانم تمرکز داشته باشم. از تماس های پشت سرهم که می پرسیدند: «کجا هستید»، عصبی شده بودم. از کوره در رفتم. گوشی بی سیم را از فرمانده گردان گرفتم و گفتم: «تا چند دقیقه دیگه جهنم درست میکنم، میگم کجا هستم» سپس از فرمانده گردان خواستم بی سیم را خاموش کند.

ارسالی از برادر کلهر

ادامه دارد…

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.