×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : دوشنبه, ۲۹ شهریور , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Monday, 20 September , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
سکوت شکسته -خاطرات حاج محمود پاکنژاد-قسمت ششم
شهید برونسی 1381

کارم را شروع کردم. قبل از هر اقدامی می بایست نیروهای مامور شده از تخریب با محورها آشنا و باید با نیروهای اطلاعات ـ شناسایی هماهنگ می شدند. نیروها در شش گروه برای باز کردن شش معبر سازماندهی شدند. وظایف گروه ها مشخص و تشریح شد. از آن ها خواستم قبل از هر اقدامی از استحکامات و تجهیزات دشمن گزارش تهیه کنند.

گزارشی که به دستم رسید، تایید همان واقعیتی بود که خودم در ابتدای ورود به منطقه حدس میزدم. تا آن زمان هیچ وقت ندیده بودم ارتش عراق در زمینی که تصرف کرده تا این میزان استحکامات ایجاد کند. دشمن آمده بود تا بماند. آن ها با سرعت قابل توجهی کانال های متعددی ایجاد کرده بودند؛ سنگرهای تامین خط خود را ـ که قبلا روی زمین بود ـ با ایجاد سنگرهای حفره روباهی به داخل زمین بردند و در میدان مین نفوذ کردند و از طریق کانال به خاک ریزهای دوجداره خط پدافندی متصل کرده بودند.

هرچه نیروهای شناسایی بیشتر تلاش می کردند و زمان می گذشت، از نفوذ به خط پدافند دشمن ناامید تر می شدیم.«حسین کاجی» که جانشین واحد تخریب بود، گفت:«عمق میدان مین در برخی از جاها به بیش از ۲۰۰ متر می رسد!،» همه این ها اضافه می شد به اینکه دشمن در نقطه سرکوب ما قرار گرفته بود و دید مناسبی روی ما داشت.

می بایست هم زمان که مهران ماموریت اصلی ام بود، به محورفاو هم سرکشی می کردم. یک محورهم در جزیره داشتیم و می بایست بارها در مسیر طولانی بین جزیره و مهران تردد داشته باشم. معاونت اطلاعات ـ عملیات همزمان در سه منطقه نیرو مستقر کرد. فاو اهمیت حیاتی داشت. اگر جزیره را از دست می دادیم، مشکلی به مشکل پیش آمده، یعنی از دست دادن مهران، اضافه می شد.

بیشتر از یک ماه از ورود ما به مهران می گذشت.هیچ توفیقی نداشتیم. گزارش گروه های شناسایی را که بررسی میکردم، متوجه زحمات زیادی.که می کشیدند میشدم، اما وقتی از نتیجه کار می پرسیدم، سرشان پایین بود.

ویژگی خاص زمین منطقه با وجود موانع طبیعی، مثل تپه و صخره ، همچنین به دلیل قرار گرفتن دشمن روی بلندی، شرایط را به نفع آنان کرده بود.

نیروهای شناسایی، روزها در مقر چنگوله استراحت میکردند و حوالی غروب، خودشان را به خط میرساندند.سپس با بچه های گردان که در خط پدافند بودند، هماهنگ می شدند تا با تاریک شدن هوا از خط خودی عبور کنند.

نیروهای تخریب کنار ما بودند و در ایجاد معبر در میدان مین کمک میکردند.آن ها باید در بازگشت، زمینی را که در آن معیر زده بودند به شکل اول بر می گرداندند تا هیچ اثری از خودشان در میدان موانع به جا نگذارند. هر روز دشمن موانع را بررسی می کرد؛ به همین دلیل نیروهای تخریب در نهایت دقت کارشان را انجام می دادند.
گاهی موانع طبیعی باعث می شد که توجیه آنها در برگشت، نسبت به زمین منطقه به هم بخورد؛ یعنی بالا و پایین رفتن از تپه ها باعث می شد از مسیر منحرف شوند. در نتیجه با تاخیر به عقب برمیگشتند که باعث نگرانی همه می شد؛ از فرمانده لشکر گرفته تا نگهبان روی خاک ریز. واضح بود که اسیر شدن یک نیروی گشتی ـ شناسایی، یعنی به هم خوردن تمام برنامه ریزی ها.

یک محور دیگر به شش محور اضافه شد؛ محور هفتم می بایست در پی یافتن راهی باشد تا با حرکت از کنار صخره های موازی مرز، در جهت غرب قلاویزان پیش برود و روی جاده آبزیادی قرار بگیرد و از این مسیر خودش را به پشت مواضع دشمن برساند. این معبر ما را به مقرهای آتش بار و پشتیبانی دشمن می رساند. مقرهای دشمن به بخش قابل توجهی از شهر مهران اشراف داشت و تا جاده کمربندی ایلام ـ مهران زیر دید و آتش آن ها قرار می گرفت.

اگر در این محور موفقیت به دست می آوردیم، مسیر خوبی بود. چون وارد جاده آبزیادی می شدیم. این جاده، صخره های موازی مرز را شکافته بود و به روی ارتفاعات می رسید. دشمن از این جاده پشتیبانی میشد. در صورت رسیدن نیروهای ما به این جاده، می توانستیم خودمان را به ارتفاعات آبزیادی برسانیم.

وقتی از آن شش محور نا امید شدم، تمام تمرکزم آمد روی این محور، گروه «ملامحمدی» روی این محور کار می کرد. از معاون خودم، محسن بیاتی، خواستم با گروه ملامحمدی برود و مسیر را بررسی کند. وقتی برگشت، گفت:«ما که سه نفر بودیم، چهارـ پنج ساعت زمان برد تا خودمان را به آبزیادی برسانیم.»

در خوشبینانه ترین حالت می بایست زمان انتقال نیروهای گردان، یعنی آن چهارـ پنج ساعت را دو برابر می کردیم؛ به این معنا که ما به حدود ده ساعت تاریکی نیاز داشتیم. اگر فرض را بر این می گذاشتیم که بتوانیم بدون هیچ مشکلی نیروهای گردان را با آن حجم تجهیزاتی که داشتند منتقل کنیم، باز هم در این محدوده زمانی ناممکن بود. چون به تاریکی بیشتری نیاز داشتیم.

باید برای سرکشی و گرفتن گزارش به محور فاو می رفتم. دو روز بعد، نزدیک غروب به مهران برگشتم. وقتی وارد سنگر فرماندهی لشکر شدم، دیدم همه ناراحت هستند. شب قبل فرمانده لشکر از بیاتی خواسته بود هماهنگ کند تا فرماندهی گردان امام سجاد، آقای ابوالفضل شهامی، به همراه دو فرمانده گروهان، سید جواد موسوی و اصغر بیاتی، با ملامحمدی برای بررسی محور هفتم بروند. میخواستند ارزیابی کنند که آیا نیروهای گردان در محدوده زمانی چهار پنج ساعت می توانند خودشان را به جاده آبزیادی برسانند یا نه.

آقای شهامی بعد از اینکه با گروه ملامحمدی می رود، در گزارشی که به فرماندهی می دهند، استفاده از این محور را ناممکن می داند. حق با او بود؛ درست میگفت. نیروی گردان با آن حجم تجهیزاتی که با خود داشت، قطعا به بیشتر از دو برابر زمان و انرژی یک نیروی شناسایی نیاز داشت. بنابراین روی این محور خط قرمز کشیده و گفته شد «غیرعملیاتی» است.

وقتی دربین گفت وگوها متوجه نگرانی فرماندهان شدم وبا اطلاعاتی که از استحکامات و تجهیزات دشمن داشتم و مهمتر اینکه به کمبود امکانات خودمان، اعم از تانک، نفربر، و زرهی واقف بودم، به این نتیجه رسیدم که تنها راه باقی مانده برای ما «نفوذ و انجام عملیات ایذایی» است.

روز بعد رای و نظرم را با معاون لشکر، حاج احمد فتوحی در میان گذاشتم و گفتم که باید بروم تا راهی برای نفوذ و گذشتن از صخره ها پیدا کنم؛ عمده قوای دشمن در آنجا مستقر بودند. میخواستم برای استفاده از این محور در شب عملیات، معبری پیدا کنم و چند نفر را با خودم ببرم و در عقبه دشمن نفوذ کنیم و سازمان آنها را به هم بریزیم. میخواستم حتی اگر شده، مدتی کوتاه، نیروهای پشتیبانی آن ها را درگیر کنم و برای نیروهای آفندی ـ که از مقابل به خط میزنند ـ زمان بخرم. این در حالی بود که فرماندهی لشکر، تقریبا به این نتیجه رسیده بود که تنها راه ممکن، استفاده از تانک و کمک گرفتن از زرهی است؛ که با محدودیت مواجه بودیم.

به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که از محور هفتم برای عملیات ایذایی و نفوذ استفاده کنم. با این کار می توانستیم روحیه دشمن را در شب عملیات خراب کنیم. حدود یک ماه می شد که نیروهای شناسایی در این محور کار کرده بودند و در نهایت به این نتیجه رسیده بودیم که امکان بردن گردان از این مسیر وجود ندارد. تصمیم داشتم که اگر شده، حتی با طناب از صخره ها بالا برویم از این محور استفاده کنیم.

حاج غلامرضا جعفری به قرارگاه رفته بود..توانستم موافقت حاج احمد فتوحی، جانشین لشکر را بگیرم که خودم با گروه ملامحمدی برای شناسایی بروم. گفت:«برو هر کاری ازت بر میاد، بکن!»

ارسالی از برادر کلهر

ادامه دارد…

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.