×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : دوشنبه, ۲۹ شهریور , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Monday, 20 September , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
سکوت شکسته_خاطرات حاج محمود پاک نژاد_قسمت هشتم
شهیدبرونسی ۱۳۸۱

او رفت. نمی دانم چه مدتی گذشت. وقتی برگشت، نزدیکم که شد، با صدای پای او بیدار شدم. گفت:« اونجا که احتمالش هست مسیر مناسبی باشه، دیدگاهه، مابقی هم دیواره س.» بعد با دست، مسیر را نشانم داد. آنجا هم که می شد بالا رفت، پشتش پرتگاه بود و ارتفاعش به سی ـ چهل متر می رسید.

او هم خسته شده بود، پا به پای من آمده بود و تلاش کرده بود. خواستم همان جا بماند. گفتم:« میرم گشت بزنم.»

با احتیاط تا انتهای شیار رفتم. جسم گنبدی شکل که از پایین به نظر شبیه سنگر دیدگاه می آمد، سایه اش بر لبه صخره کناری اش افتاده بود که کوتاه تر از آن بود. رفتم طرفش، شیب مناسبی داشت. بالاتر رفتم. دیدم که دیدم که لوله تیربار ازش بیرون نزده. شبیه برای دیده بانی بود.

کنجکاو و با احتیاط از آن فاصله گرفتم و به سمت چپ مایل شدم. شیب ملایمی داشت. حریص شدم و بالاتر رفتم. توی دهنه هفتی شکل بر لب صخره قرار گرفته بودم. می توانستم جسم گنبدی شکل را از زاویه ای دیگر ببینم؛ تکه سنگ بزرگی بود.

از پایین، مصنوعی به نظر می رسید. تخته سنگ با آن هیبت عجیبش، بزرگترین مانع در مسیر هدفم شده بود؛ سایه اش بیشتر از ۳۰ متر از روی سرم و لبه صخره گذشته بود و روی چاله ای آن طرف صخره افتاده بود.

در پناه سایه تخته سنگ به چاله نزدیک شدم، تکه کلوخی به سمت چاله پرت کردم. خبری نشد. رفتم بالاتر به انداختن تکه کلوخ را تکرار کردم. باز هم خبری نشد. داخل چاله شدم. بزرگ بود. این چاله نقش به سزایی در شناسایی و موقعیت کربلای ۱ داشت. به همین دلیل روزهای بعد، پیگیر چرایی ایجاد چنیین چاله‌ای در آن محل شدم. محلی ها گفتند: این چاله ها سنگر مرزی است که ژاندارمری آن را ساخته است.

داخل آن شدم، نور ماه طوری می تابید که می توانستم نگهبان های عراقی را ببینم، به واسطه سایه تخته سنگ، هیچ دیدی به من نداشتند. می خواستم به جاده خاکی نزدیکتر شوم، سنگر بتونی متروکه ای در فاصله ۵۰ متری دهانه هفتی شکل در عمق مواضع دشمن بود. می توانستم بخش غربی جاده خاکی و مقرهای دشمن را از داخل چاله ببینم. از آنجا خارج شدم و به سمت سنگر بتونی متروکه رفتم.

وقتی وارد آن شدم، دیدم با سنگرهای دیگر عراقی ها متفاوت است. ساختش به خیلی قبل تر برمی گشت. آرامشی همراه با خوشحالی عجیبی به من دست داد. از داخل این سنگر می توانستم نگهبانی را ببینم که بر لبه صخره قرار داشت و به سمت پایین پدافند کرده بود. در جهت شرقی هم، سوسوی فانوس سنگر اجتماعی دشمن را می دیدم. در مقابلم جاده خاکی بود.

سال ها از آن زمان می‌گذرد. هنوز هیچ خبری، هیچ موقعیتی و هیچ موفقیتی من را به اندازه آن لحظه که داخل آن سنگر بودم، خوشحال نکرده است. تجربه خوشحال شدن بسیاری داشتم، اما هیچ کدام به پای خوشحالی آن شب نرسید که در چند متری جاده‌ای بودم که به سمت آبزیادی می رفت. آنقدر سر شوق آمده و سرحال بودم که رفتم سمت جاده خاکی که به طرف آبزیادی می رفت. اما مخالف جهت آن. تشنه بودم، سمت سنگر اجتماعی رفتم. نزدیکی آن سنگر، کانالی بود که به پشت خط پدافند کشیده شده بود. پتویی را که جلوی درب سنگر آویزان شده بود کنار زدم. دیدم سه نفر عراقی خواب خواب هستند. یک چراغ فانوس که فتیله اش خیلی پایین بود، روشن بود. نگاهم به کلمن آب افتاد. اوردمش بیرون.

یک عراقی از داخل کانالی که به سمت خط می رفت، بیرون آمد. بلوز قهوه ای تنم بود. نشستم روی زمین. نگاهی به من انداخت و از کنارم رد شد. شاید عجله داشت. رفت به سمت توالت صحرایی که پشت سنگر اجتماعی بود. آب خوردم و بی صدا کلمن را گذاشتم سر جایش و به سرعت از آنجا دور شدم و برگشتم سمت چاله ژاندارمری. داخل شدم. از شدت خوشحالی به سجده افتادم؛ ده پانزده دقیقه در آن حالت، خدای منان را شکر کردم.
دهانه هفتی شکل را پشت سر گذاشتم و برگشتم پایین. ملامحمدی نگران و منتظر بود. می خواست بداند در این مدت چه بر من گذشته. متوجه موضوع نشده بود. من هم چیزی نگفتم. برگشتیم عقب. وقتی به پشت خط خودی رسیدیم؛ از شدت سرحالی گرسنه ام شده بود.

در چند روزی که گذشته بود، آنقدر فکرم درگیر این مسیر بود که نمی توانستم بخوابم ونه می توانستم چیزی بخورم. برادرم محمد، در همین خط فرمانده دسته بود. سنگرش را پیدا کردم و قبل از هرچیزی پرسیدم برای خوردن چی دارند. هرچه بود خوردم. نماز صبح را که خواندم، بلافاصله خوابم برد.

مسئول محور عملیات لشکر، حاج محمود اخلاقی بود، از سید جواد موسوی شرح ماجرای دو شب پیش را شنیده بود. پیگیر و با خبر شده بود که شب قبل هم برای شناسایی رفته ام. می گفت: با گزارشی که از سید جواد شنیده، امید زیادی پیدا کرده است. آمده بود تا خبر را از خودم بشنود. هشت صبح بود که محمد صدایم کرد و گفت:«حاج محمود اخلاقی یه بار دیگه هم اومده و نذاشته بیدارت کنم. بیرون سنگر منتظره»

حاج محمود وقتی خنده را روی لبم دید، مرا توی بغلش گرفت.آرام گفتم:«حاجی! نون مون توی روغنه؛ اونم از نوع کرمانشاهی.»

باهم رفتیم سنگر فرماندهی لشکر. حاج احمد فتوحی و سید یدالله حسینی باورشان نمی شد. گفتند:«این چیزی که میگی غیر ممکنه.»

گزارش من شده بود موضوع بحث و گفتگو که فرمانده لشکر وارد سنگر شد. شرط گذاشت برای به یقین رسیدن نسبت به مسیر و شناخت بیشتر آن موقعیت، من باید یک روز در آن موقعیتی که گزارش داده بودم، بمانم.

قبول کردم. قرار شد عباس حسینی، جانشین فرماندهی گردان امام سجاد (ع) وچند نفر از کادر همین گردان و ناصر حمزه ای، از گردان حضرت رسول (ص) و چند نفر از نیروهای معاونت اطلاعات را با خودم ببرم.

به حاج محمود اخلاقی گفتم:«هرکس قراره امشب با من بیاد، باهاشون کار دارم.» باید سفارش هایی بهشان می کردم. چون باید حدود بیست ساعت بین دشمن می ماندیم.

شب که شد، حرکت کردیم؛ به راحتی رسیدیم پای مسیری که باید از آنجا بالا می رفتیم. به خاطر محدود بودن ظرفیت سنگری که آن طرف صخره پیدا کرده بودم، صاحب صادقی، از نیروهای شناسایی و ناصر حمزه ای را بردم بالا، آن ها داخل سنگر متروکه ماندند. خودم برگشتم تا مابقی همراهان را در دو مرحله تا چاله ژاندارمری بیارم. به دلیل اینکه ماندن در طول روز، درون چاله ژاندارمری ممکن نبود، از بقیه خواستم بدون هیچ گونه صدا یا حرکتی تا زمان برگشت به عقب، داخل شیار بمانند.

یک شبانه روز کامل داخل سنگر ماندیم. متوجه شدیم ارتش عراق در طول روز برای ساختن سنگر و استحکامات، خیلی از نیروهایش کار می کشد. و آن ها به دلیل خستگی زیاد، همان اول شب می خوابند. اما نگهبان ها در طول شبانه روز کاملا هوشیار و فعال بودند.

ناصر حمزه ای فرمانده گروهانی بود که که شب عملیات از همین معبر وارد شد و در طول روز، صدای افرادی را که قرار بود با آن ها بجنگد شنید و حنی اسمشان را یاد گرفته بود؛ ما تا این میزان به دشمن نزدیک شده بودیم.

آفتاب آمده بود بالا و تمام روز روی سر ما بود؛ اما چنان از پیدا کردن این مسیر خوشحال بودیم که گرمای بالای ۴۰ درجه قابل تحمل شده بود. نماز صبح را به نوبت، ایستاده اقامه کردیم،اما نماز ظهر ممکن نبود که بتوانیم ایستاده بخوانیم. ناصر حمزه ای نقل قول می کرد که مجتهدی گفته:«من حاضرم دو رکعت نماز رزمنده ای را که با پوتین به پا دارد و در جهت قبله قرار نگرفته و با لباس خونی و بدون وضو به نماز ایستاده، با تمام نمازهایی که خوانده ام عوض کنم.»

تکه گونی را که با خود برده بودم کشیدم روی سرم. به دلیل اینکه تمام شب بیدار بودم. بیشتر روز را یا خواب بودم یا خودم را به خواب زدم. تکه گونی را کنار زدم، ناصر حمزه ای سوال می پرسید. خیلی دقیق بود. میخواست«خط حد» را بداند و اینکه نقطه الحاق ما با لشکر ۲۵ کربلا در کجا قرار دارد.

کمی که از ظهر گذشت. رفت و آمد انجام نمی شد. نماز ظهر و عصر را خواندیم. فرصت خوبی بود برای جواب دادن به سوال های ناصر حمزه ای. سنگری که در آن قرار داشتیم، مشرف بود به جاده خاکی. سمت راست را نشان دادم و گفتم:«این جاده خاکی رو ادامه بدی، میرسی به کانال ها و پشت خاکریز عراقی ها که ادامه پیدا میکنه سمت پایین و میرسه به خط پدافندی خودمون.»

پرچمی را که روی سنگر اجتماعی بود نشانش دادم. حدود ۳۰۰ متراز ما فاصله داشت. گفتم:«این کانال و خاکریزی که کنارش میبینی، حدود چهارـ پنج کیلومتر باید طولش باشه که دور این تپه میچرخه، نیمی از اون توی محدوده ما قرار دارد و الباقی که به سمت جاده آبزیادی میره، حد لشکر ۲۵ کربلا ست.»

سمت چپ و در فاصله حدود ۲۰۰ متری، لبه صخره، سنگر نگهبانی را نشان دادم و گفتم:«حد چپ مااین سنگره.»
سوال ناصر حمزه ای باعث شد که این سوال برای خودم پیش بیاید که چرا در حد فاصل کانال و سنگری که در لبه صخره بود. حدود ۵۰۰ متر می شد، نه سنگری، نه تجهیزاتی، تقریبا هیچی وجود نداشت. صاحب صادقی گفت:«این قسمت خالیه چون در برد ادوات ما قرارمی گیره»

باید تا شب در همین موقعیت می ماندیم و از تاریکی شب برای برگشتن به عقب استفاده می کردیم. بعد از اینکه تاریکی مطلق شد، حرکت کردیم. چند قدم که بر داشتیم، صاحب صادقی گفت که سرش دارد گیج می رود. مجبور شدیم در چاله ژاندارمری توقف کنیم. از شدت ضعف، زانوهایش توان نداشت. شاید فشارش افتاده بود. ساعت ها زیر نور آفتاب بودیم. غذا نخورده بودیم. من او را به کول کشیدم و آوردمش پایین. عباس حسینی نگران ما شده بود.تمام مدتی که ما آن طرف صخره بودیم.لن ها داخل شیار منتظر و نگران بودند.

صاحب صادقی را به عقب منتقل کردیم. وقتی به خط خودمان رسیدیم، دیدیم فرمانده لشکر طاقت نیاورده بود. آمده بود پشت خط پدافند، منتظر ما بود. با دیدن ما خیلی خوشحال شد. او تک تک ما را در آغوش گرفت. بعد از شنیدن توضیحات، خواست که فردا شب خودش بیاید و از نزدیک مسیر را ببیند. قبول کردم. مطمئن شده بودم دشمن نسبت به مسیری که پیدا کرده بودیم، کاملا غافل است و خطری تهدیدمان نمی کند.

ارسالی از برادر کلهر

ادامه دارد…

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.