×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : دوشنبه, ۲۹ شهریور , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Monday, 20 September , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
سکوت شکسته -حاج محمود پاک نژاد-قسمت هفتم
شهید برونسی 1381

عملی کردن این تصمیم انداختن تیری در تاریکی به نظر می آمد. وقتی داشتم از سنگر فرماندهی بیرون می آمدم، این فکر به ذهنم خطور کرد تا از حاج احمد فتوحی اجازه بگیرم و دو تا از نیروهای گردان را با خود ببرم. میخواستم در صورتی که مسیری مناسب برای بردن گردان ها پیدا نکردیم، ایده ای را که برای عملیات نفوذ داشتم با آنها در میان بگذارم.. قرار شد دو فرمانده گروهانی را که قبلاً برای بررسی این مسیر رفته بودند با خود ببرم؛ اصغر براتی و سید جواد موسوی آماده حرکت بودند. ملامحمدی راه افتاد و ما هم پشت سرش حرکت کردیم.

با گذشتن ازخط پدافندی، سرازیر شدیم سمت پایین و در مسیر صخره ها قرار گرفتیم. در جهت غرب با «آب کند یا آب شست» های متعددی روبه رو شدیم. آب کندها هرچه از صخره فاصله می گرفتند،عریض تر و عمیق تر می شدند.

ملامحمدی حدود یک کیلومتر از صخره ها فاصله گرفت. وقتی ازش پرسیدم که چرا فاصله می گیرد، گفت شب های قبل هم از این مسیر می رفت. تعجب کردم. چون او نیروی چابک وجسوری بود.

کمی که جلوتر رفتیم، او سنگرهای تیربار دشمن را که بالای صخره ها مستقر بودند، نشانم داد؛ یعنی میخواست بگوید علت فاصله گرفتن از صخره، این سنگرها هستند.

از آنجا که با نقشه منطقه آشنا بودم. خواستم تا جایی که ممکن است به صخره نزدیک شود و تاکید کردم از همین مسیری برود که می گویم. نزدیک شدن به صخره ها باعث.شد راه کوتاه تر شود. دلیلش این بود که ملامحمدی یا فاصله گرفتن از صخره، با آب کندها مواجه می شد که عریض تر و عمیق تر بود و گذشتن از آن ها زمان بیشتری می طلبید و در ادامه انرژی بیشتری از ما میگرفت.

ملامحمدی در مسیر صخره ها حرکت کرد و ما را تا نزدیک موانع دشمن برد. در صورت گذشتن از میدان مین به جاده آبزیادی می رسیدیم؛ زمان کوتاه شده بود و به نظر می رسید تا همین جای کار، ملامحمدی خوب عمل کرده. سید جواد موسوی و اصغر براتی میگفتند:«این مسیر خیلی بهتر است.» از نظر آن ها مسیر تایید شده بود.

در راه بازگشت، متوجه شیاری بین دو دیواره شدم که تا قبل از آن، چه در نقشه و چه در کالک ندیده بودم؛حتی هنگامی که به سمت بالا رفتیم واز کنار این شیار گذشتیم هم آن را ندیده بودیم؛ دو دیواره صخره ای به شکلی کنار هم قرار گرفته بودند که فاصله بین آن ها در عکس های هوایی هم قابل تشخیص نبود.

یه عقب برگشتیم. روز بعد به دیدگاه رفتم و با دوربین، از مقابل نگاه کردم، از این فاصله قابل دیدن نبود و چون ملامحمدی، چه در رفت، و چه در برگشت، از دیواره صخره ها فاصله می گرفت، متوجه آن شیار نشده بود.

تمام طول روز، بارها مسیر رفت و برگشت جاده آبزیادی و سنگرهایی را که در لبه صخره ها قرار داشت در ذهنم مرور کردم. موضوع را با گروه کالک و  ماونت اطلاعا در میان گذاشتم و  نقشه  روی کاغذ رسم شد. بارها مسیر را بررسی کردم؛ زمان برگشت ما کمتر از یک ساعت شد و این یعنی «امید»؛ زمان که نقش معهمی در کسب نتیجه دارد، کوتاه تر شده بود.

اما این معبر ما را در کنج قرار می داد و رضایتم را جلب نمی کرد. چرا که هم از روی صخره ها و هم از روی جاده در تیررس بود و هدف قرار می گرفت. این مسیری نبود که بیشتر از یک تیم بتواند از آن عبور کند.

باید برای بالا رفتن از دیواره صخره ای دنبال راهی مناسب نر می گشتم. روز بعد، تمام تمرکزم متوجه این محور بود و شیاری که دیده بودم؛ اما وارد آن شیار نشده بودم. مدام در فکربودم و لحظه ای نتوانستم بخوابم. به شدت خسته بودم، اما باید تکلیف آن شیار روشن میشد. باید داخلش می شدم و برای سوال هایم جواب پیدا میکردم. شب که شد، همراه با ملامحمدی، دونفری برای کشف وضعیت آن شیار حرکت کردیم.

در مسیر شب قبل قرار گرفتیم و تا پای میدان مین پیش رفتیم، اما هیچ اثری از شیار پیدا نکردیم. در تمام طول مسیر، نگاهم به دیواره صخره ها بود.شیار را ندیدیم. شک کردم که نکند آن را در خواب دیدم. دست روی شانه ملامحمدی گذاشتم.ایستاد. سرم را کنار گوشش بردم وبا تردید پرسیدم:«تو دیشب شیار رو دیدی!؟» او تایید کرد که دیده است. مطمئن شدم که خواب ندیده ام. باید مسیری را که تا آبزیادی آمده بودیم برمی گشتیم. امیدوار بودم که در برگشت، شیار را پیدا می کنیم.
سایه صخره ها باعث شده بود دیواره ای که از کنارش می گذشتیم یکپارچه سیاه باشد. قدم به قدم دیواره صخره ها را دست کشیدم. اگر دستم به تکه سنگی گیر میکرد، سعی میکردم از آن بالا بروم. تکه سنگ از جای خود خارج می شد. سر می خوردم ویا آن به پایین پرت می شدم. سکوت محض شکسته می شد و نگهبان ها حساس و تیربارهای روی صخره فعال می شدند. بارها این حرکت تکرار شد و من به نفس نفس افتاده بودم. هرچه می گشتم، اثری از شیاری که دیشب دیده بودیم، پیدا نبود.
عاقبت با حالتی غریب به ملامحمدی گفتم:«دعایی، توسلی، یک کاری بکن؛»

وقتی دهانه شیار پیدا شد، به عرق ریزی افتاده بودم، از بس پنجه هایم را به صخره ها کشیده بودم، زخمی شده بودند.

داخل شیار شدیم که در محاصره صخره های بلند قرار گرفته بود. دهانه ورودی شیار کمتر از پنج متر عرض داشت. از پایین می توانستیم لوله تیربار نگهبان دشمن را که ببینم روی صخره مستقر بود.با گذشتن از پیچ، با احتیاط به سمت انتهای شیار پیش رفتیم. میانه شیار بیضی شکل بود. کمتر از دویست متر هم طول شیار بود و عرض آن، جایی که خیلی پهن می شد، کمتر از پنجاه متر بود.

شب قبل نخوابیده بودم و تمام روز به مسیر آبزیادی و شیار فکر کرده بودم. قدمهایی که برمی داشتم خسته بود. به انتهای شیار که رسیدیم، به ملامحمدی گفتم:«من کمی می خوابم، تو برو ببین مسیری برای بالا رفتن پیدا می کنی؟.

ارسالی از برادر کلهر

ادامه دارد…

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.