×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : جمعه, ۳۰ مهر , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Friday, 22 October , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
<فصل دوم -سکوت شکسته – هورالحمار کابوسم، فاو میزبانم -خاطرات حاج محمود پاک نژاد-قسمت بیستم
شهید برونسی ۱۳۸۱

 

قسمت بیستم

از آموزش تا آموزش

انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷ باعث شد که هم نسل های من وارد آموزشگاهی شویم که پدران ما نیاز به ورود به آن را با تمام وجود درک کرده بودند. تحملشان را از دست داده بودند و نمی خواستند بیش از این تحقیر شوند. بزرگ شدن را حق فرزندان خود می‌دانستند. جامعه ایران وارد جاده‌ای می‌شد که ناشناخته بود و باید شاهد آزمون و خطای بسیاری باشد؛ باید تجربه می‌کرد. روش و منشی که پیش از این سابقه ای از آن نداشت، در دل آن فرصت های بی شماری بود که می توانست تبدیل به تهدید شود و یا تهدیدهایی که تبدیل به فرصت شد.

به جای گفتن خاطره از آن روزها، از حس و حالم در زمان وقوع انقلاب میخواهم بگویم. هم سن وسالهای من حال و هوای کودک هفت ساله ای  را داشتند که اگر از صف مدرسه خارج می‌شدیم، برای همه عمر باید منفعل می‌ماندیم. اگر در صف بمانیم، یعنی   « آری گفتن» به تمام سختی ها که می بایست در این آموزشگاه تحمل کنیم. ما برای بزرگ تر شدن باید تصمیم می گرفتیم؛ صف انقلاب با تمام رنج هایش، یا صف  انفعال. در انتخابمان آزاد بودیم.

جامعه ی ایران یکپارچه به صف انقلاب پیوسته بود. در روزهای انقلاب، مردم کوچه و خیابان آشوب درونشان را با آتش زدن لاستیک به نمایش می گذاشتند. درتهیه لاستیک و رساندن به دست بزرگترها نقش داشتم.

ماه های اول انقلاب برای من خیلی شبیه ساعت ها و لحظه هایی بود که وارد دبستان شدم؛ با این تفاوت که وارد یک آموزشگاه بزرگ به پهنای ایران و جهان شده بودیم. همه مردم به دنبال دانستن بودند. صف های طولانی جلوی روزنامه فروشی ها کشیده می‌شد. کتاب فروشی ها رونق پیدا کرده بود. مردم، رادیو به دست، پیگیر خبرها بودند؛ سوال بود و سوال که «چه شد و چه نشد»، «چه گفت و چه نگفت» و «کی گفت و کی نگفت». مردم محل، فامیل ها، دسته ها و گروه ها، در خانه ای جمع می‌شدند پای تلویزیون و بحث و گفتگوهای بین سیاستمداران را می شنیدند و در ادامه، شنیده ها را تحلیل می کردند و بحث بین شان بالا می گرفت.

تمام وجودم شده بود گوش و هوش؛ مشتاق شنیدن و یادگرفتن بودم. کتاب می‌خواندم. علاقه زیادی به کتاب های تاریخی و رمان داشتم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، شور و شوق مردم کم کم آرام شد و به زندگی عادی خودشان برگشتند. من هم به کارگاه نجاری پدرم می‌رفتم. زمان به سرعت می گذشت تا اینکه روزی از بگوــ مگویی که بین بابام و برادر بزرگترم محمد بود، با جنگ و رفتن به جبهه آشنا شدم. از حرف های آقام که مخالف رفتن برادرم به جبهه بود، فهمیدم دلایل محمد را برای رفتن به جبهه تایید می‌کند، اما او نزدیک به پانزده سال برای ما، هم مادر بود و هم پدر، او از تمام وجودش مایه می‌گذاشت تا درد بی مادری را کمتر احساس کنیم.

هیچ کس توان مقاومت در برابر خواسته های محمد را نداشت؛ حتی آقام. او توانایی عجیبی در به کرسی نشاندن حرف خودش داشت. این را در دعواهای دوران نوجوانی که با هم سن و سال های خودمان داشتیم، بارها دیده بودم. یک بار با پسر تقی ژاندارم که بزرگتر از من بود، دعوایم شد و ناحق کتک مفصلی خوردم. بچه‌های محل خبر را به داداش محمدم رساندند. او تلافی کتکی که خورده بودم را سر آن پسر در آورد.

تقی ژاندارم مرد درشت هیکلی بود. دست پسرش را که کتک مفصلی از محمد خورده بود، گرفت و آمد در خانه ما، قبل از انقلاب، ژاندارم، آن هم با لباس نظامی، خیلی مهم بود. مردم ازشان خیلی حساب می بردند.

داداش محمد با منطق و محکم برای تقی ژاندارم توضیح داد که چه پیش آمده و از پسرش هم جلوی باباش اعتراف گرفت. تقی ژاندارم بعد از اینکه علت دعوا را بررسی کرد، از محمد خواست که با هم دوست باشند و هرچه بوده را فراموش کنند. از نظر من منش و بزرگی تقی ژاندارم مثال زدنی بود. امیدوارم چنین منشی پایدار باشد. خیلی قشنگ بود کارش، در حالی که قدرت داشت، مقابل حرف حساب تسلیم شد.

محمد بالاخره توانست پدرم را راضی کند. او جزء اولین نیروهای مردمی بود که به گروه جنگهای نامنظم شهید دکتر مصطفی چمران پیوست.

زمستان سال ۱۳۶۰ را همراه با تمام مردم ایران با بغض پشت سر گذاشتم. آن زمان فشار روانی زیادی روی مردم بود. با فاصله کمی از پیروزی انقلاب، کشور دچار جنگی ناخواسته شده بود. خرمشهر و چند شهر دیگر اشغال شد و به دست دشمن متجاوز افتاد. مردم ایران حال مرد غیرتمندی را داشتند که ناموسش در خانه خودش به دست دشمن اجنبی اسیر شده باشد.

اصرار من برای رفتن به جبهه بی فایده بود. شرط و الزام قانونی اعزام به جبهه، رضایت والدین بود. رابطه من با پدرم آن طوری نبود که بدون اجازه اش بتوانم کاری انجام بدهم؛ چه رسد به رفتن به جبهه. می دانستم اگر خواهشم را بگویم، می گوید:«محمد بیاد، با هم هماهنگ کنید، به نوبت بروید.»

در فاصله ای که محمد جبهه بود، من هم در برنامه‌های آموزش نظامی و دفاع شخصی که در مسجد برگزار می شد، شرکت می‌کردم. خیلی زود توانستم با چشم بسته اسلحه ژـ ۳ را بازوبست کنم. از آنجا که همیشه درمحیط کارگاه بودم، و توانایی جسمی خوبی داشتم. دوره های آموزش رزمی کاراته و جودو را هم پشت سر گذاشته بودم.

فروردین ۱۳۶۱،عصر یک روز بهاری در جواب پدرم که گفت:« تا محمد نیاد، نمیشه»،  گفتم:«اون داره وظیفه خودش رو انجام میده،»

آقام در جواب من چند صلوات فرستاد. یک ساعتی به مغرب مانده بود. زودترازهمیشه رفت به مسجد. وقتی برگشت، گفت:« برگه ت رو بیار، امضا کنم.»

تمام شب بیدار بودم و گریه میکردم. دعا می کردم که شرمنده لطف پدرم نشوم. همه چیز دست به دست هم داده بود تا با سرعت به یک نیروی رزمی تبدیل بشوم. خیلی زود وارد پادگان ۲۱ حمزه سیدالشهدا در شرق تهران شدم که محل آموزش نیروهای رزمنده بسیج بود. دوره آموزشی ۴۵ روزه را در بیست روز جمع کردند.

مربی تاکتیک دوره ما خیلی حرفه ای بود. من به شدت تحت تاثیر توانایی‌هایش قرارگرفتم. از آنجا که بهش علاقه پیدا کرده بودم، تمام سعی خودم را می کردم تا در زمان تمرین های سخت، رضایتش را جلب کنم.

دوره آموزشی اگرچه به دلیل نیاز به نیرو برای شرکت در عملیات آزاد سازی خرمشهر، کوتاه و خلاصه شده بود. اما کار آموزش خیلی دقیق و صحیح پیش می‌رفت. مرخصی ۲۴ ساعته میان دوره به مرخصی پایان دوره تبدیل شد. بعد از مرخصی، وقتی به پادگان برگشتیم، فرمانده آموزش در جمع ما حاضر شد و گفت:« تا چند ساعت دیگه با هواپیما به منطقه اعزام می شیم. هرکس آمادگی نداره، خودش رو به دفتر فرماندهی پادگان معرفی کنه، مابقی هم سریع لباس و پوتین تحویل بگیرید و آماده اعزام بشید.»

وارد فرودگاه مهرآباد شدیم. بدون هیچ تشریفاتی با اتوبوس تا کنارهواپیمای باری رفتیم. من و اکثر بچه ها برای اولین بار بود که هواپیما را از نزدیک می دیدم. حدود ۷۰۰ نفر، همه سوار هواپیمایی شدیم که صندلی نداشت. کف هواپیما نشستیم و با هر حرکت، موج ایجاد می‌شد و روی هم می ریختیم.

وارد خوزستان و فرودگاه امیدیه شدیم. همان جا پس از سازماندهی، تجهیزات خود را تحویل گرفتیم. نیروهای ارتش و سپاه با هم ادغام بودند. اسلحه های کلاشینکوف را تحویلمان دادند که معلوم بود به تازگی وارد منطقه شده و غرق در گریس بود.  چند ساعتی برای تمیز کردنش وقت گذاشتیم.

هدف از عملیات بیت المقدس، آزاد سازی شهرخرمشهر بود که از تاریخ دهم اردیبهشت ۱۳۶۱ در چندین مرحله انجام شد. در سوم خرداد ۱۳۶۱ به پیروزی قطعی رسیدیم و خرمشهر آزاد شد.

چند گردان، مرکب از نیروهای ارتش، سپاه، و بسیج شکل گرفت. سازماندهی به سرعت انجام شد. ما باید وارد مراحل بعدی عملیات می شدیم. گردان ما پشت کارون قرار گرفت. از کارون گذشتیم وارد جاده اهواز- خرمشهر شدیم. شب اول، بیشتر از ده کیلومتر پیش روی داشتیم. در مراحل بعدی عملیات که با فاصله زمانی انجام شد، سمت جاده شلمچه پیش روی داشتیم.

اولین صحنه هایی که در منطقه جنگی دیدم و در خاطرم مانده، دستگاههای لودر و بلدوزرهایی بود که نشان جهاد سازندگی روی آن بود. به دلیل نیاز جنگ، جهاد سازندگی فعالیت عمرانی مناطق محروم را رها کرده بود و تجهیزات خود را به جبهه اعزام می کرد و در حال درست کردن خاکریز بود.

تا این لحظه صدای انفجار را با فاصله و ازدور شنیده بودیم. روزهای اول فهمی از انفجار گلوله نداشتیم که اگر در نزدیکی ما به زمین بخورد، چه اتفاقی می‌افتد. بیشتر تماشاگر بودیم. فرمانده ما می‌گفت:« تانک‌های عراقی آماده انجام ضد حمله می شوند.» توپ های ۱۰۶ ارتش پشت خاکریز قرار می‌گرفتند و تانک‌های دشمن را متوقف می‌کردند. در چند روز گذشته هر چه پیش میرفتیم، پا جای پای نیروهایی می گذاشتیم که قبل از ما آن منطقه را به تصرف در آورده بودند.

ارسالی از برادر کلهر


ادامه دارد…

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.