×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : جمعه, ۳۰ مهر , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Friday, 22 October , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
فصل دوم -سکوت شکسته – هورالحمار کابوسم، فاو میزبانم -خاطرات حاج محمود پاک نژاد-قسمت بیست و دوم
شهید برونسی ۱۳۸۱

 

قسمت بیست و دوم

غم از دست دادن بچه های گردان روی سینه ام سنگینی می کرد. هیچ وقت نتوانستم فراموش کنم، صحنه‌ای که آتش تیربار ستون گردان را داخل میدان مین زمین‌گیر کرده بود. دوستانم نه راه پس رفتن داشتند، نه راه پیش رفتن. زمین را چنگ می زدند تا جان پناه درست کنند. آن حوادث لحظه‌ای از ذهنم خارج نمی‌شد.

سوال‌هایی که داشتم، این بود که «چرا معبر جلوی تیربار سر در آورده بود؟ مسیر معبر درست انتخاب نشده بود؟ یا چرا معبر لو رفته بود؟ چرا دشمن هوشیار شده بود و تیربار را مقابل معبر ما قرار داده بود؟» این ها سوال هایی بود که باید از نیروی اطلاعات ـ شناسایی می پرسیدم، اما روز بعد بین شهدا پیدایش کردم.

روزها می گذشت، اما صحنه‌ای که آن شب دیده بودم را ممکن نبود بتوانم فراموش کنم. خرمشهر با خون های زیادی که برای آزادی اش بر زمین ریخت، خونین شهرشد و در روز سوم خرداد ۱۳۶۱ به دامن وطن برگشت.

نیروهایی که مثل من، اعزام اولی بودند، در منطقه زیاد بود. وقتی مرخصی دادند، همه به شهرهای خودمان برگشتیم. فکر می‌کردیم با این پیروزی تکلیف جنگ معلوم شده و به زودی جنگ تمام می‌شود.

داداش محمد هنوز برنگشته بود. پدرم می گفت:«وقتی شما نیستید، دستم به کار نمی‌رود.»  مدتی کنار دست پدر ماندم. مدتی نگذشت، که با پخش صدای پیروزی عملیات رمضان از رادیو، دوباره شور و هوای رفتن به جبهه پیدا کردم. بابا متوجه شد که نمی توانم طاقت بیاورم. لشکر ۱۷ درخواست نیروی اعزام مجدد کرده بود. به بسیج مراجعه کردم و به منطقه پدافندی پاسگاه زید اعزام شدم.

حدود یک ماه در خط پدافند بودم. وقتی نیروهای گشتی ـ شناسایی می آمدند و و از خط می گذشتند که برای شناسایی بروند. با حسرت به آن ها نگاه می کردم. میخواستم به طریقی با آنها ارتباط برقرار کنم، اما بچه‌های اطلاعات کم حرف بودند و پرکار، فرصتی برای ارتباط برقرار کردن پیش نمی آمد؛ تا اینکه یک روز گفتند فرمانده گردان با من کار دارد!  من یک نیروی ساده بودم و برایم خیلی عجیب بود. وقتی به سنگر گردان رفتم، او گفت:« فرمانده لشکر خواسته چند نفر رو معرفی کنیم برای رفتن به آموزش. وسایل شخصی ت رو جمع کن. باید بری مقر لشکر.»

اولین بار بود که آقا مهدی زین‌الدین، فرمانده لشکر را از نزدیک می‌دیدم. چند نفری که انتخاب شده بودیم تا برای آموزش برویم، حلقه زده بودیم داخل سنگر فرماندهی. فرمانده لشکر هم بین ما نشسته بود. اسم ما را پرسید. کمی گپ و گفت با ما داشت. متوجه نگاه های غیر مستقیم او شدم. پیدا بود که در حال بررسی ما بود. سراپا گوش بودیم تا حرف اصلی را بزند.

کمی مکث کرد و بعد گفت:« جنگ را ما شروع نکردیم. اینکه چه زمانی تمام می‌شود و چطور تمام می‌شود هم تنها دست ما نیست. ما به عنوان یک رزمنده باید وظیفه خودمون رو درست انجام بدیم. اینکه وظیفه خودتون دونستید که اسلحه دست بگیرید و از دین، وطن، و ناموس تان دفاع کنید، کار خدا پسندانه ی کرده اید؛ اما برای اینکه کار را به درستی انجام بدید، باید آموزش ببینید.

آقا مهدی مکثی کرد و برای اینکه ببیند چقدر متوجه حرف هایش می شویم، نگاهش از روی صورت تک تک ما گذشت و ادامه داد: « قرار شده یه دوره تخصصی ببینید که مفید تر باشید. من به فرماندهان گردان گفتم کسانی رو برای رفتن به آموزش معرفی کنند که هم توان جسمی و هم توان ذهنی بالایی داشته باشند. کسی هست که فکر کنه مرد این میدان نیست؟»

نفس توی سینه های ما حبس شده بود. فرمانده لشکر، ساده و خاکی و خیلی خودمانی و صمیمی حرف می زد، اما در صدای نرم و لحن آرامش استحکام عجیبی بود.

پانزده نفر بودیم که از خط فرستاده شدیم به ستاد لشکر، پادگان انرژی اتمی. در آنجا برای ما حکم صادر شد و با یک ماشین به قرارگاه خاتم الانبیا فرستاده شدیم. در آن زمان مسئول آموزش قرارگاه، شخصی بود به نام« مرتضی صفاری». ایشان هم بعد از اینکه ما را ارزیابی کرد، توضیح مفصلی داد.

گفت:« این آموزش ویژه زیر نظر تیپ نوهد( نیروی ویژه هوابرد) ارتش برگزار خواهد شد و قرار است تحت تعلیم کلاه سبزها قرار بگیرید.»  گفت:« هدف آموزش، بالا بردن توانایی شما برای شناسایی و عملیات نفوذ است. تاکید میکنم، خودتون رو با شرایط پادگان آموزشی سازگار کنید!»

ما را با یک مینی‌بوس به سمت دهلران بردند. پادگان آموزشی در جایی بین مهران و دهلران بود. با گذشتن از جاده خاکی به دژبانی رسیدیم. اطراف پادگان پوشیده از ارتفاعات و تپه بود. در فاصله ۲ کیلومتری از دژبانی در مرکز پادگان، تعدادی سنگر اجتماعی بود. ساختمان ستاد و تعدادی چادر هم بود. که محل استراحت نیروهای آموزشی بود. اینجا کاملاً متفاوت بود با پادگان های نظامی که تا آن زمان دیده بودم؛ بیشتر شبیه یک پایگاه نظامی بود؛ از پوشش لباس گرفته تا فیزیک آدمهایی که آنجا بودند.

طی فاصله یکی ـ دو ساعت، نیروهای یگان های دیگر به ما اضافه شدند. ۱۳۰ نفر شدیم. فرمانده پادگان، یک سرهنگ بود که خودش را «انوشه» معرفی کرد و بعد «استوار رضایی» را که معاونش بود معرفی کرد. سپس شرح مختصری درباره برنامه دوره آموزش داد و گفت:«اینجا یک پایگاه نظامیه. ما در منطقه جنگی قرار داریم و باید هر شب نگهبانی داشته باشید.»

در روزهای بعد با حدود چهل مربی آشنا شدیم که همه کلاه سبز بودند. هر کدام در زمینه ای تخصص داشتند.

روز اول شروع دوره، حداقل دوازده کیلومتر دویدیم و روزهای بعد، میزان مسافت اضافه شد. دویدن همراه با نرمش و بدنسازی بعد از نماز صبح شروع می شد. هر چه زمان می گذشت، فشار برای بدنسازی بیشتر می شد. خیلی وقت ها برنامه بدنسازی که بعد از نماز صبح شروع شده بود تا ساعت یازده ادامه داشت. نفسمان را می گرفتند تا برای خوردن صبحانه، آزاد بدهند.

روز سوم، نزدیک به نیمی از بچه هایی که برای آموزش آمده بودند، حذف شدند. در مجموع، کمتر از هفتاد نفر برای ادامه دوره نگه داشته شدند. سرعت کار و شیوه آموزش آن چنان با ریتمی تند انجام می شد که سه ساعت خوابیدن متوالی در ۲۴ ساعت به یک آرزوی دست نیافتنی تبدیل شده بود.

به گروه‌های کوچک پنج نفره تقسیم می شدیم؛ هر مربی با گفتن داستان هایی از دوره آموزشی که گذرانده بود و تجربه ماموریت هایی که داشت، خودش را معرفی می‌کرد؛ یکی می‌گفت به فرانسه اعزام شده، یکی می گفت توسط مستشارهای کماندوی آمریکایی قبل از انقلاب آموزش دیده.

با شیوه‌های متنوع دفاع شخصی، مقاومت در مقابل عوامل طبیعی و غیر طبیعی آشنا می شدیم. آموزش ها بر عملیات نفوذ متمرکز بود؛ هم تئوری داشت و هم عملی؛ جهت یابی با قطب نما و بدون قطب نما، شناخت انواع عوارض، نقشه خوانی، ترسیم کالک، ساخت ماکت و آشنایی با انواع سلاح، و توانایی استفاده بهینه از سلاح سنگین تا پرتاب نیزه.

در بخش کار عملی، قرار شد در همان منطقه مهران، با گذشتن از موانع دشمن واقعی، مأموریت داشته باشیم؛ این که چقدر واقعیت داشت را نمی‌دانم.

اولین باری که قرار شد عملیات شناسایی و نفوذ انجام بدهیم، فرماندهی گروه شناسایی با یکی از مربی های کلاه سبز بود. گروه را برای انجام ماموریت، سازماندهی کرد. در این سازمان، من قاطرچی شدم. یک قاطر تحویلم دادند. از عنوان قاطرچی خوشم نمی آمد. من با فاصله از گروه، با قاطری که لوازم پشتیبانی بر روی آن بود، چند ساعتی را رفتیم. باید با قاطر در پایین یک ارتفاع می ماندم. مابقی گروه رفتند بالای ارتفاع.

بیشتر از یک ساعت منتظر شدم. خبری از گروه نشد. قاطر را به بوته ای بستم و رفتم بالای ارتفاع؛ میخواستم ببینم چه کار می کنند. آن ها را پیدا نکردم. برگشتم پایین، اما جای قاطر خالی بود. قاطر بوته را خورده و رفته بود.

یکی از آموزش هایی که در این دوره دیده بودیم « رد زنی » بود یعنی از نشانه ها برای پیدا کردن رد پا استفاده می‌کردیم.  قاطربه تنهایی نفوذ کرده و وارد منطقه دشمن شده بود با چه زحمتی پیداش کردم  و با چه سختی برش گرداندم، من از داخل شیار به دنبال قاطر وارد منطقه دشمن شده بودم.  گروه می‌خواست از مسیر دامنه ارتفاعات وارد منطقه دشمن شود.  راه  را پیدا کرده بودم و در حال برگشتن بودم که آنها با دیدن من فکر می‌کردند دشمن آنان را دیده و دارد تعقیبشان می‌کند.

آنها برای برگشت باید خودشان را به روی ارتفاعات و بعد به پایین می رساندند. آنها به سمت پادگان می‌دویدند و من هم به دنبالشان. علاقه ای نداشتند خیلی درباره عملیات ناموفق نفوذ شان حرفی بزنند. از نشانی هایی که می دادند، متوجه شدم که من را با دشمن اشتباه گرفته و با دیدن من فرار کردند. من هم چیزی نگفتم.

ارسالی از برادر کلهر

ادامه دارد …

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.