×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : شنبه, ۱۳ آذر , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Saturday, 4 December , 2021  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
ساک سیاه قسمت ششم
شهید برونسی

یک یا دو ساعت از ظهر گذشته بود. حجم آتش خمپاره ها و توپ های دشمن بیشتر شده بود. تانک های عراقی به حرکت در آمده بودند. حرکت که نه، ولی صدای موتورهایشان بطور ترسناکی زیاد شده بود. چنین به نظر می رسید که همه آنها با هم گاز می دادند تا وحشت ایجاد کنند، یک سمفونی ناموزون مرگ.

از سنگر دیده بانی، فرمانده دسته مرا صدا زد. در تمام مدتی که من به سنگر فرماندهی گردان رفته و برگشته بودم، او بی وقفه با دوربین تانک های عراقی را رصد می کرد. مانند عقابی که به دقت از بالا طعمه هایش را در فرودست زیر نظر می گیرد. دوربین را از او گرفتم و نگاه کردم. دو تا از تانک ها از رودخانه رد شده و در این سوی دره موضع گرفته بودند. اکنون می توانستم نیروهای پیاده دشمن را هم در لابلای تانک ها و درختان بلوط ببینم که منتظر بودند در سایه آتش توپخانه و در پناه تانک هایشان به ما حمله کنند. فرمانده دسته پرسید:

– تانک ها می‌توانند از شیب تند تپه ما بالا بیایند؟

لحن و نگاهش به گونه ای بود که انتظار داشت جواب بشنود: نه نمی توانند. من اما پاسخش دادم:

– نمی گذاریم بیایند

زمان به کندی می گذشت و آتش به تندی می بارید. گلوله خمپاره ای در پایین تپه نزدیک به سنگر ما منفجر شد و لحظاتی بعد خمپاره ای دیگر در همان سو و نزدیکتر، محل اصابت خمپاره سوم تقریبا امتداد خط راستی را تشکیل می داد که به سمت ما نزدیک می شد. با تجربه ای که داشتم توانستم حدس بزنم گلوله بعدی درست به داخل سنگر خواهد خورد. کاملا معلوم بود دیده بان عراقی با انجام تصحیح تیر، سنگر دیده بانی ما را هدف گرفته است. چه بسا شرط بسته بود که گلوله را درست به وسط سنگر ما بکوبد. فرصت هیچ کاری نبود. دوربین در یک دست، با دست دیگرم دست فرمانده دسته را گرفته و به طرف بیرون سنگر کشاندم. همزمان داد زدم که:

– بیا برویم که گلوله بعدی داخل سنگر است.

درست یادم نیست جمله ام را تمام کرده بودم یا نه که ناگهان گلوله خمپاره ای چون دیو سیاهی تنوره کشان از راه رسید و با صدای مهیبی خودش را بر لبه سنگر ما کوبید.

انفجاری وحشتناک و سپس سکوت و سکون مطلق. به ناگاه در دنیای دیگری بودم. دنیایی که نه از تپه و سنگر خبری بود و نه از آتش و انفجار و تانک و گلوله و نه حتی از آن فرمانده دسته ای که لحظه ای قبل دستش را گرفته بودم. هیچ چیز نبود، حتی لحظه هم نبود، نه مکان و نه زمان، نه می شنیدم و نه می دیدم و نه هیچ یک از حواس دیگرم کار می کردند. نه سیاه بود و نه سفید، هیچ بود! یک هیچ مطلق. من به دنیای عدم پا گذاشته بودم. پا؟! من پا نداشتم، دست هم نداشتم و نه هیچ عضو دیگری! من از بدن خویش بیرون بودم، اما بودم و این بودن تنها چیزی بود که می دانستم هست. گویی آن انفجار مرا به دریای عدم پرتاب کرد و اگر امواج نیستی به کامم می کشید، آرام ترین مرگ بود.

ماندن من در ضیافت عدم به درازا کشید، حداقل آنقدر طولانی شد که من فرصت کردم به خیلی چیزها فکر کنم. خیال کردم شهید شده ام. ولی با خود گفتم اگر شهید شده ام چگونه است که به بهشت نرفته ام؟ اگر همینجا بهشت است، چرا با آن بهشتی که به من گفته بودند فرق دارد؟ اگر اینحا برزخ است و دنیای ارواح، چرا روح دیگری جز من نیست؟ و چراهای دیگر!

هر قدر که اقامتم در سرای عدم طولانی بود در دنیای واقعی کوتاه! گویا تمام آن مدت به اندازه ای بود که موج انفجار ما دو نفر را به هوا پرتاب و هر کدام را به سویی افکنده بود. درست لحظه ای که دستم به زمین برخورد کرده بود آن را حس کردم و سپس زانوهایم را پیدا کردم، آنگاه به رو بر سنگریزه های کف کانال افتادم. دردی شدید در قفسه سینه ام می پیچید و نفسم بند آمده بود. همچنان که با درد و زحمت نفسی بر می آوردم، صدای خرخر از سوراخی که در ریه ام ایجاد شده بود به گوش می رسید. شبیه این صدا را قبلا شنیده بودم. از گلوی بریده گوسفندی که سرش را تازه جدا کرده بودند.

در همان حال که درد امانم را بریده بود، ناگهان دلم شور زد و نگران شدم چه بر سر آن فرمانده دسته آمده. به زحمت سرم را برگرداندم و او را دیدم. از سر و تنش خون می ریخت و دو زانو نشسته بود. همانطور نشسته مدام به جلو و عقب خم می شد و این دو کلمه را مرتب تکرار می کرد:

– خدانگهدار… خداحافظ

شاید موج انفجار به سیستم اعصابش آسیب رسانده و او را از حالت طبیعی خارج کرده بود. بی آنکه مجالی باشد او را صدا بزنم و یا توانی که به سمتش حرکت کنم، از شدت درد و خون ریزی از هوش رفتم.

نمی دانم چقدر بیهوش بودم. با احساس دردی شدید در قفسه سینه ام دوباره به هوش آمدم. این درد از جراحت ترکش نبود، از اصابت قلوه سنگ های کف کانال به استخوان های سینه ام می آمد. مرا بر روی یک پتوی نازک سربازی گذاشته و بر کف زمین می کشاندند. ناله ای کردم و دو باره از هوش رفتم.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.