×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

خاطرات سایت

خاطرات شهدا

امروز : چهارشنبه, ۹ خرداد , ۱۴۰۳  .::.   برابر با : Wednesday, 29 May , 2024  .::.  خاطرات منتشر شده : 0 خاطره
بازگشت مردان قبیله غیرت به وطن
29 آگوست 2023

ما را به یک پادگان مرزی بردند. دو روز آن‌جا بودیم. بعد با یک بالگرد به پادگان امام حسین(ع) در اصفهان رفتیم. دو سه روز هم آن‌جا در قرنطینه بودیم. در آن مدت، بچه‌ها مدام دور هم جمع می‌شدند و برنامه‌ریزی می‌کردند. بعضی‌ها می‌گفتند از مسئولان بخواهیم که ما را اول ببرند حرم امام. بعضی می‌گفتند برویم دیدار رهبری. بعضی هم دوست داشتند زودتر خانواده‌هایشان را ببیند. می‌گفتند نباید بیش‌تر از این چشم‌انتظارشان گذاشت.

پا بر خاک میهن …
29 آگوست 2023

ناگهان ديدم پدرم از ميان جمعيت به سويم ميآيد. فراموش کردم ميخواهم چه بگويم. اصلاً يادم رفت براي چه آن بالا رفته بودم. پدرم خودش را به من رساند. نميخواستم در آغوش بگيرمش. نميخواستم دستش را ببوسم، براي همين بر خاک افتادم. ميخواستم خاک زير پايش را ببوسم. اما او خم شد و بلندم کرد و نگذاشت. دست و پايش را بوسيدم. يادم نيست چه گفتم و او چه گفت. دستهاي چروکيده اش به بوسه و اشک من آغشته شده بود. ديگر قادر به صحبت کردن نبودم. هر چه بود پدر بود. چشمهايم از او پر شده بود. او که اولين آموزگار من بود. آموزگار عشق به مولايم حسين(ع).

اگر چه پُر از خاطرات ترک خورده‌ایم، ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم…
29 آگوست 2023

  اردوگاه ما آخرین افرادی که آزاد شدند بودند و ما را مجدداً به آسایشگاه‌ها برگرداندند و به ما گفتند: پرونده‌های شما سنگین است و حالا آزاد نمی‌شوید، اما همه ما ۲ روز بعد آزاد شدیم. ۲۰ شهریور آزاد شدیم. روز آزادی من در آسایشگاه ۱ تکریت ۲۰بودم؛ یعنی از آسایشگاه ۵ به آسایشگاه یک […]

بازگشت پرستوها
29 آگوست 2023

بالأخره ما را هم صدا کردند. به هرکداممان یک جلد قرآن مجید دادذند. سوار اتوبوس شديم و از چند شهر عبور كرديم. شنيديم عده‌اي از اسرا را به شهرهاي زيارتي بردند، ولي ما را مستقيماً بردند كنار مرز.

مردم ایران در قلب ما جای دارند…
29 آگوست 2023

اهالي ده با صداي سيدي عفواً عفواً از راننده و سربازها عذرخواهي مي‌كردند. ازطرفي راننده نيز با آنها مشاجره مي‌کرد و ما نظارگر اين ماجرا بوديم.در همين اثنا يكي از زنان كُرد از فرصت استفاده نموده،‌ دستمالي را از شيشه اتوبوس به‌داخل انداخت...

خبر آمد خبری در راه است …
29 آگوست 2023

خیلی از خانواده‌ها خیلی‌ها فرزندانشان را به واسطه‌ تغییرات زیادی که کرده بودند، نمی‌شناختند. از خانواده‌ ما هم برادرم آمده بود، همین که نگاهمان به هم افتاد با سرعت به طرف هم دویدیم. برادرم دسته گلی که برای استقبال آورده بود؛ قبل از این‌که به دست من بدهد از هیجان زیاد آن را به طرفی پرتاب کرد. همدیگر را در آغوش گرفتیم و چندین متر آن‌طرف‌‌‌تر روی زمین افتادیم. تمام سر و صورت و دست و پای هم را غرق در بوسه کرده و بلند بلند گریه می‌کردیم ...

چه اوقات خوبی ! / خودکفائی در اردوگاه های اسارت
11 آگوست 2023

دوران اسارت در کنار همه سختی و ناملایماتش فرصت خوبی برای آموزش و یادگیری بود، اکثر اوقات چه در آسایشگاه و چه در محوطه زمان هواخوری اسرا در حال تعلیم و تربیت، نظافت و ... بودیم

خاطره ای از امیر دربندی / ماجرای برگزاری مراسم عقد اسیر عراقی در اتاق فرمانده ایرانی
25 نوامبر 2020